...................
دُبی بودم که دمنوشام ته کشید. آقای نمی دونم کی تو کانال تلگرامش گفته بود چارصد تومن بریز به این حساب تا برات دمنوشاروبفرستم. فقط یه شرط داره اونم اینکه تو یک ماه اول نباید بری رو ترازو اگرم رفتی و دیدی یک گرم هم کم نکردی ناراحت نشو تو احتمالا از اونایی هستی که از شروع ماه دوم کم می کنند. باید قول بدی که منظم و سروقت بخوری نه یک دقیقه زود ونه یک دفیفه دیر. وگرنه همه این چارصد تومن باد هواست. اونوقت یک هوا برام دمنوش فرستاد.
رفتم پیش یکی که الان حدس می زنم همون آقای نمی دونم کی بود لابد. رو صندلی نشسته بود و از روی میز آهنی به چه بزرگی یه خانم کپل داشت میومد پایین به سختی. دکتر با اشاره بهم گفت: برو بالا. همیشه 68 کیلو وزن آرزو هام بوده. رفتم بالای میز و جفت پامو گذاشتم روی ترازوی لکنتی. دیدم سرم مماس با سقف مطبه. سرمو به سقف فشار دادم و فشار دادم که بالاخره عقربه ترازو وایستاد سر 68. داشت قند تو دلم آب می شد که دکتر از لای پام یدونه نیشگون گرفت. پایین که اومدم بهش گفتم: آقای…لای پای منو نیشگون گرفتین؟ چرا؟ گفت: اوه آره. این بخش هنری کار ماست.
رو یکی از تخت ها شجریان عین جوونی هاش با موهای پرپشت تر از حالاش دست و پا می زد و بد قلقی می کرد. هردو دختراش کنارش بودند. اما شجریان که یدونه دختر داشت؟ گفتم لابد زن سومشه. بهش اطمینان می دادند که اگر کمتر وول بخوره اون خونه قدیمیه رو که اونهمه چشمشو گرفته بود براش می خرند. رد نگاهشونو گرفتم. یه دالون دراز ملا باقری بود که گوشه شیروونی رنگ و رو رفته ای از اونورش نمایان بود. گفتم نگا سلیقه شو.
دکتر برگه آزمایشمو گرفت و یه نگاه سرسری انداخت و سرشو تکون دادو گفت: اوضات خوبه. خیلی خوبه. بعد گفت دراز بکش و یه تیکه سنگ یشم گذاشت کف دستم و گفت: اینو بذارش پهلوی چپت طرف شکمت و سفت نیگرش دار. چند دقیقه بعدش اومد و سنگ رو ازم گرفت و نگاهی بهش کردو گفت: چیز مهمی نیست…برگشتی ایران حواست به پهلوی چپت باشه.