اشرف.....آخرین قسمت

همیشه و همواره تیپ خاص اشرف برام هضم نشدنی بوده است. زندگی کودکی اش در یک خانواده مرفه و معتبربوده و همراه با چندین خواهر و برادر موفق بالیده است. دکتر هولاکویی که افتخار شاگردی اش را داشتم و اگر فرصت کنم و حوصله یاری ام دهد، گاه و گداری بر حسب اتفاق به برنامه هایش گوش می دهم، اغلب در مواجهه با کسانی که تلفنی ازش استمداد می طلبند، اینکه چند خواهر و برادرید و فرزند چندم هستی؟ شاه بیت سوالاتش است. اگر اشرف با او تماس میگرفت ویا بگیرد، با اطمینان می توانم بگویم از همان شروع صحبت او را در ردیف آسیب دیده ها و بالتبع بیمار قرار می دهد و هیچ ابایی هم ندارد که آن را با صدای بلند بیان کند. هلاکویی همیشه با شنیدن اینکه شخص مشکل دار در بینا بین خواهروبرادرهای متعدد دوران کودکی اش را سپری کرده، صفت له شدگی را بکار می برد. پس احتمالا یکی از عواملی که اشرف را در وضعیت همیشه ترسان و مضطرب قرار می دهد می تواند همین ویژگی باشد. او اما همیشه از کودکی اش به دوران خوب یاد می کند. بر فرض باطل ویا بی اثر بودن این تئوری، احتمال بعدی مدل رابطه ی شوهرش از همان آغاز زندگی است که با تلخی فراوان رو برو بوده می تواند بسیار تاثیر گزار باشد. از قضا خانواده همسرش هم که وضع مالی خوبی داشتند، اما در نبود چهار ساله پسرشان که زندانی سیاسی بود، با بدترین برخوردها و نپذیرفتنش در میان خود، ظاهرا ضربه های جبران نشدنی را زده اند، ضربه هایی تاثیر گزار و به یاد ماندنی، که همواره با پیدا کردن کوچکترین فرصت در جمع محدود چند نفری مان، بطورحتم اشاره ای به آن روز ها می کند. روزهایی که از نظرمن شنونده دائمی  کاملا حوصله سر بر و غیر قابل تحمل است. واینکه دارم با خودم فکر می کنم که نوشتن این ها که همه دربالاترین لطف نسبت به خودم چقدر اشتباه و یا صحیح است. وجدان درد گرفته ام، اما می دانم که این درد تداوم نخواهد داشت. احساسم را می گویم. اشرف عمرا اگر ده بار هم به دنیا بیاید و طولانی زندگی کند از اینجا سر در بیارد.خدارا شکر دوران وبلاگ نویسی بسر آمده و همین مرحمی بروجدان دردی است که دچارش شده ام. خب باید بگویم که اشرف را درجمع تحمل می کنم و اما دو نفری هرگز. دیوانه می شوم از تنها با او بودن. تقریبا هیچ نقطه مشترکی باهاش ندارم و بدتر از همه تکرار و تکرار و تکرار هزار باره حرف هایی است که طی سالهای متمادی شنیده ام و همین بشدت آزارم می دهد. از همسرش بدم نمی آید ولی خوشم هم نه. آدمی است رفیق باز و بارها و بارها دیده و شنیده ام که برای رفقایش مایه می گذارد تا آنجا که گاهی ضرر مالی هم می بیند. اشرف تقریبا یاد گرفته نسبت به هیچ مقوله ای حد اقل در جمع نه اظهار نظر کند و نه موافق و یا مخالف باشد. در دور همی های عصر جمعه ها که تقریبا شلوغ است و پراز گپ و گفت و از هر دری سخنی، خوش می گذرد اما امان از مواقعی که دیگران به هر دلیل نباشند و نتوانند بیایند،  که مصیبت من شروع می شود. اشرف و همسرش پای ثابت جمع شدن هایمان هستند و زودتر از همه پیدایشان می شود. همین ثبات در همیشه بودن یک جور دل رحمی را در من پدید می آورد و همیشه هم با خودم می گویم که خب کسی را ندارند و لابد با ما خیلی راحتند که می آیند و غیبت ندارند و همین مرا تا حدودی هم راحت می کند و هم اینکه باخودم می گویم چه مهربانم من، که هم نیستم و هم هستم. بودنشان ضرر و زیانی ندارد و نبودنشان نمی دانم چون کم اتفاق افتاده چه احساسی را در من می انگیزد. در گپ زدن های دستجمعی نوبت که به اشرف می رسد دو حرکت در یک آن در دست و چشمش اتفاق می افتد. این حرکات را نه اینکه صرف حضور شوهرش، که در غیابش هم می توان مشاهده کرد. اشرف با هر شروع به حرف زدن در باره هرچیز، با قرار دادن دست مقابل دهان و با پایین آوردن صداش و همزمان چرخش سرش به سوی طرفی که کمال نشسته چه نزدیک و چه دورعملا دست و پای ما شنوندگان دور و برش را داخل پوست گردو می گذارد، اگرچه اغلب می شود حدس زد چه گفته و یا چه خواهد گفت. بارها اتفاق افتاده که دو نفری مشغول صحبت بودیم، با مشاهده حرکاتش تذکر کوچک و همدلانه ای داده ام و پذیرفته، اما چه کند که نرود میخ آهنین بر سنگ. همیشه هم می گوید ولش کن حوصله سرو کله زدن و دعوا با کمال راندارم. بنا براین باید کاری کنم که کلامی از من به گوشش نرسدو گیر ندهد. وهمه اینها بخاطر بچه هامه که البته الان خرس و گنده اند و هوای مادرشان را دارند.

دفترچه تلفن....اشرف....3

 

برای بار چندم بود که در سفر به اصفهان رفتیم کلیسای جلفا. اولین بار که موفق به دیدار این کلیسا شدم نتوانستم هیچ ارتباطی با مجموعه و سالن اصلی کلیسا برقرار کنم. چیزی که تو ذوقم زد مدل نقاشی ها که سخت کودکانه و ابتدایی بنظرم آمد و مهمتر از آن رنگهای تندی بود که در نقاشی ها بکار برده بودند. تقریبا هیچ اطلاعی از وقایعی که باز تابش در سقف و دیوار کلیسا بود نداشتم و احساسم شبیه به تماشای پرده هایی بود که در خیابان توسط پرده خوانها گشوده می شد و همه چیز در آن یافت می شد. از وقایع آمده در شاهنامه تا واقعه عاشورا. خیلی کم سن و سال بودم که موفق شدم یکی دوبار این پرده خوانی را از نزدیک ببینم و هردو بار هم گیج این بهم ریختگی می شدم و نمی توانستم ربطی بین وقایعی که پرده دار با آواز داستانش را می خواند با تصاویر برقرار کنم، اگرچه خود تصاویر برایم جذاب بود.

دو سه باری بود داخل کلیسا نمایشگاههای مختلف دایر می شد و از زینت آلات تا وسایل و ظروف چوبی و انواع تابلو در معرض نمایش قرار داده می شد که انصافا کارها هم عالی بود و قیمتها پایین. آنقدر که می شد بدون این پا اون پا کردن، دل را به دریا زد و راحت خرید کرد. وجود نمایشگاه تعداد بینندگان کلیسارا خیلی افزایش داده بود بویژه سالنی که وسایل چوبی در آن بنمایش گذاشته بودند شلوغترین سالن بود. این آخرین سفر دستجمعی ما بود چرا که بچه ها بزرگ شده بودند هرکدام ادا و اطوار خاص خودشان از بیام نیام تا میخوام نمیخوام تا میخورم نمیخورم گرفته تا الی آخر. باهمین رفتار ها گاهی دست ما والدین را جوری در پوست گردو می گذاشتن که کم کم متوجه شدیم باید عطای این مدل سفرکردن را به لقایش ببخشیم.اگرچه همان موقع نمی دانستیم و سال بعد حوالی عید متوجه شدیم که دیگر نمی شود اینگونه سفر کرد. بچه ها به کمتر از هتل و حداقل سوئیت رضایت ندادند که ندادند.

وارد محوطه کلیسا که شدیم قرار گذاشتیم هرکس هر کجا خواست بره، اما یک ساعت بعد همه دور حوض جمع بشیم و هیچکس دیر سر قرار نیاد. وارد سالن وسایل چوبی شدم. خیلی شلوغ بود طوری که باید آرام آرام برای خودت راه عبور پیدا می کردی. طبق معمول همه جور وسایل چوبی از تابلو های زیبا تا میز توالت با آینه و کمد و غیره، چیده بودند و هرکسی مشغول تماشا و احیانا خرید وسایل مورد نیازش بود. سال قبل یک تابلوی خراطی بسیار زیبا خریم همراه با قاب به مبلغ هفت هزار تومن. که برای همان زمان هم مبلغ نا چیزی بود. دو باره داشتم دنبال چیزی شبیه به آن می گشتم که متوجه شدم کمال هم وسط جمعیت لول می خورد. کمال لاغر و قد بلنده و دیدنش تو اون ازدحام هنر نبود. خودم را به ندیدن زدم و چند لحظه بعد نمی دانم چی شد که احساس کردم متوجه حضور من شده است. ناگهان فکری بسرم زد و نتوانستم پیشاپیش جلوی خندیدنم را بگیرم. انگار شلوغی کمتر شده بود ودست و بال من بازتر. از گوشه ی چشم کمال را می پاییدم که حتما باشدو جایی نرود.  بسرعت رفتم طرف یکی از ست های  دراور با آینه بزرگ و مقابلش ایستادم. زیپ کیفم را بازکرده و نکرده، رژ لبم را در آوردم و با آرامش و بی خیالی تمام، شروع کردم به ماتیک زدن و درعین حال می دیدم که توجه کمال به من جلب شده و کنجاو به اینکه دارم چکار می کنم. تا متوجه عمل شنیع و غیر اخلاقی ام شد، رنگ و رویش پرید وفی الفور قد بلندش را خماند و با زدن یک شیرجه به داخل جمعیت چون خزنده ای ماهر راه را باز کرد و از در خارج شد. با خروجش من که بند های کنترلم باز شده بود چنان قهقهه ای زدم که چند نفر برگشتند و مستقیم نگاهم کردند و چون در جریان ماوقع نبودند از خنده ام هم سر در نیاوردند. سر قرار نه من بروی خودم آوردم که چه کردم و نه کمال. اما سالهای سال با تعریف این ماجرا برای این و آن حسابی می خندیدم.