دفترچه تلفن.....اشرف....2
اصفهان دم دست ترین و همچنان جذاب ترین شهر برای گروه ما بود که ایام نوروز همه با هم بریم و خوش بگذرانیم. خوش گذشتن با حد اقل ها. چیزی که امروزه دور از ذهن و گاهی دیوانگی است. در سفرهای قبلی ته بازار مغازه ای را کشف کرده بودم که فقط ظرف و ظروف قدیمی یا همان عتیقه می فروخت. مغازه اش پر بود از< بارفتن >های سبز که من همیشه عاشقش بودم. مادر بزرگم سرویس غذا خوری و عصرانه کاملش را داخل گنجه ی گوشه ایوان چیده بود و من هیچوقت از نگاه کردن به آنها سیر نمی شدم. مامان یک کاسه نسبتا بزرگ و چهارتا بشقاب میوه یا سبزی خوری و یک دیس پلو خوری متوسط اش را بمن داده بودو من از اینکه بشقابها دست کامل نبودند روانم کمی پریشان بود تا اینکه با هزار بخرم و نخرم بالاخره خریدمش اگرچه شوجی مخالفت می کرد و دلیلش را نه می فهمیدم و نه برایم مهم بود. بعد ها هر بار که اصفهان می رفتیم شوجی را برای رفتن به بازار دنبال خودم می کشیدم و او هم که مقصد و مهمتر مقصودم را می دانست با هزار غرغر دنبالم می آمد و اگرچه قیمت بشقاب و کاسه ها واقعا پایین بود و می شد خرید و سرویسش را کامل کرد اما شوجی با تحقیر کردن آرزویم بزرگترین مانع و سبب نخریدنم شد.
بغیر از اولین سفرمان به اصفهان که همزمان شده بود با بازگشت اسرای جنگ در ابعاد گسترده، واقعا نمی دانم چی شد که رفتیم هتل شیک و معروف <عالی قاپو> و هزینه اش برای هر اتاق شبی هزار تومان بود که بینی و بین الله کم هم نبود. در بقیه موارد بعد از آن می رفتیم مدرسه و معمولا هم با وجود دو سه نفر معلم های گروه، سعی میکردیم مدرسه بزرگ و مجهز باشه و مدارس تیز هوشان ازین دست بود و ما چند بار در مسجد مدرسه که بزرگ و گرم و پر از فرش بود ساکن شدیم و هرگوشه اش را یکی بر می داشت و وسایلش را آنجا مرتب می کرد. معمولا بهترین گوشه ها را جاری من با صلابت و بدون حرف بر می داشت که اینجور مواقع چشمها و تشخیص تیزی داشت و نظر دیگران به شخمش هم نبود از بس که حق به جانب بود. بدترین جا هم می رسید به خانواده اشرف که بی سرو صدا بودند و قانع و ابدا دوست نداشتند سبب بروز اختلاف بشوند. سخت ترین و هیجان انگیز ترین کار آشپزی بود. البته طی چند روز سفر حتما دوسه باری بیرون غذا می خوردیم از رسمی بگیر تا فست فود. اما خب جیب هیچ یک از ما اجازه نمی داد بی حساب و کتاب ازش خرج کنیم. خدارو شکر بعد از سفر اتوبوسی به اصفهان که همه هم غم گروه خرید ماشین بود که تا هم دست و بالمان آزاد باشد و هم اینکه بساط آشپزی از انواع قابلمه و چراغ پیک نیک و دیگر وسایل را با خود بر داریم و اجرایی هم شد، سرجمع هربار بیست نفری می شدیم و اگرچه همه تلاش می کردیم حاصل آشپزی خوب از کار در بیاد اما معمولا پر از اشکال بود. حالا خورش که می شد کاریش کرد اما، برنج اغلب یا دانه دانه و نیم پخت بود یا شفته. یا شور بود یا بی نمک با ته دیگی که از شدت برشتگی به سوختن می زد. تا اینکه من پیشنهاد دادم بجای بار وبندیل برداشتن، هر خانواده پلو پزش را با خودش بیاورد که بعد ها بردیم و نتیجه اش هم خوب از آب در آمد. اما دریکی از سفر های بعدیمان روز بازگشت تا بجنبم همه پلو پزشان را راه انداخته بودند و آخر کیسه به من رسید که یک مشت برنج پر از آت و آشغال مانده بود. من هم فرصت را غنیمت شمرده و سرشان غر زدم که آخه لامصبا این رسمشه. سر سفره اما اتفاق جالبی افتاد. از همان آغاز ظاهرا کم بودن برنج خام نه تنها حس همدردی و مشارکت را بر نیانگیخته بود که هریک از ترس اینکه مبادا برنجشان کم بیاید یکی دو مشت اضافه ریخته بودند و آماج نگاه فقیه اندر سفیه من که خب بد هم نشد و ما بی پلو نماندیم. اما و اما یک قرار دیگر با پیشنهاد باز هم من گذاشته شد که هرکس برنج خام و مطلوب خودش را بیاورد تا این مشکل پیش نیاد که نتیجه معرکه بود. همه به اندازه و گاهی کمتر از نیاز برنج داخل پلوپز می ریختند و کسری را با نان و خورش جبران می کردند. انگار که آن برنج مشترک قبلی را از حرامیان گرفته باشند مسابقه هرکی از اون یکی بیشتر شده بود، که خدا را شکر با این ترفند به پایان رسید. همه اینهایی که میگم با نوعی نگاه زیرکی و آب زیر کاهی توامان بود و چشم تیز بین می خواست. چشمی که قاطی ماجرا نباشد و در عین حال همه فکرو ذکرش به جهت حل موضوع حرکت کند. چشمی همچون چشم من بدون هرگونه خود ستایی.