دفترچه تلفن.....اشرف....2

اصفهان دم دست ترین و همچنان جذاب ترین شهر برای گروه ما بود که ایام نوروز همه با هم بریم و خوش بگذرانیم. خوش گذشتن با حد اقل ها. چیزی که امروزه دور از ذهن و گاهی دیوانگی است. در سفرهای قبلی ته بازار مغازه ای را کشف کرده بودم که فقط ظرف و ظروف قدیمی یا همان عتیقه می فروخت. مغازه اش پر بود از< بارفتن >های سبز که من همیشه عاشقش بودم. مادر بزرگم سرویس غذا خوری و عصرانه کاملش را داخل گنجه ی گوشه ایوان چیده بود و من هیچوقت از نگاه کردن به آنها سیر نمی شدم. مامان یک کاسه نسبتا بزرگ و چهارتا بشقاب میوه یا سبزی خوری و یک دیس پلو خوری متوسط اش را بمن داده بودو من از اینکه بشقابها دست کامل نبودند روانم کمی پریشان بود تا اینکه با هزار بخرم و نخرم بالاخره خریدمش اگرچه شوجی مخالفت می کرد و دلیلش را نه می فهمیدم و نه برایم مهم بود. بعد ها هر بار که اصفهان می رفتیم شوجی را برای رفتن به بازار دنبال خودم می کشیدم و او هم که مقصد و مهمتر مقصودم را می دانست با هزار غرغر دنبالم می آمد و اگرچه قیمت بشقاب و کاسه ها واقعا پایین بود و می شد خرید و سرویسش را کامل کرد اما شوجی با تحقیر کردن آرزویم بزرگترین مانع و سبب نخریدنم شد.

بغیر از اولین سفرمان به اصفهان که همزمان شده بود با بازگشت اسرای جنگ در ابعاد گسترده، واقعا نمی دانم چی شد که رفتیم هتل شیک و معروف <عالی قاپو> و هزینه اش برای هر اتاق شبی هزار تومان بود که بینی و بین الله کم هم نبود. در بقیه موارد بعد از آن می رفتیم مدرسه و معمولا هم با وجود دو سه نفر معلم های گروه، سعی میکردیم مدرسه بزرگ و مجهز باشه و مدارس تیز هوشان ازین دست بود و ما چند بار در مسجد مدرسه که بزرگ و گرم و پر از فرش بود ساکن شدیم و هرگوشه اش را یکی بر می داشت و وسایلش را آنجا مرتب می کرد. معمولا بهترین گوشه ها را جاری من با صلابت و بدون حرف بر می داشت که اینجور مواقع چشمها و تشخیص تیزی داشت و نظر دیگران به شخمش هم نبود از بس که حق به جانب بود. بدترین جا هم می رسید به خانواده اشرف که بی سرو صدا بودند و قانع و ابدا دوست نداشتند سبب بروز اختلاف بشوند. سخت ترین و هیجان انگیز ترین کار آشپزی بود. البته طی چند روز سفر حتما دوسه باری بیرون غذا می خوردیم از رسمی بگیر تا فست فود. اما خب جیب هیچ یک از ما اجازه نمی داد بی حساب و کتاب ازش خرج کنیم. خدارو شکر بعد از سفر اتوبوسی به اصفهان که همه هم غم گروه خرید ماشین بود که تا هم دست و بالمان آزاد باشد و هم اینکه بساط آشپزی از انواع قابلمه و چراغ پیک نیک و دیگر وسایل را با خود بر داریم و اجرایی هم شد، سرجمع هربار بیست نفری می شدیم و اگرچه همه تلاش می کردیم حاصل آشپزی خوب از کار در بیاد اما معمولا پر از اشکال بود. حالا خورش که می شد کاریش کرد اما، برنج اغلب یا دانه دانه و نیم پخت بود یا شفته. یا شور بود یا بی نمک با ته دیگی که از شدت برشتگی به سوختن می زد. تا اینکه من پیشنهاد دادم بجای بار وبندیل برداشتن، هر خانواده پلو پزش را با خودش بیاورد که بعد ها بردیم و نتیجه اش هم خوب از آب در آمد. اما دریکی از سفر های بعدیمان روز بازگشت  تا بجنبم همه پلو پزشان را راه انداخته بودند و آخر کیسه به من رسید که یک مشت برنج پر از آت و آشغال مانده بود. من هم فرصت را غنیمت شمرده و سرشان غر زدم که آخه لامصبا این رسمشه. سر سفره اما اتفاق جالبی افتاد. از همان آغاز ظاهرا کم بودن برنج خام نه تنها حس همدردی و مشارکت را بر نیانگیخته بود که هریک از ترس اینکه مبادا برنجشان کم  بیاید یکی دو مشت اضافه ریخته بودند و آماج نگاه فقیه اندر سفیه من که خب بد هم نشد و ما بی پلو نماندیم. اما و اما یک قرار دیگر با پیشنهاد باز هم من گذاشته شد که هرکس برنج خام و مطلوب خودش را بیاورد تا این مشکل پیش نیاد که نتیجه معرکه بود. همه به اندازه و گاهی کمتر از نیاز برنج داخل پلوپز می ریختند و کسری را با نان و خورش جبران می کردند. انگار که آن برنج مشترک قبلی را از حرامیان گرفته باشند مسابقه هرکی از اون یکی بیشتر شده بود، که خدا را شکر با این ترفند به پایان رسید. همه اینهایی که میگم با نوعی نگاه زیرکی و آب زیر کاهی توامان بود و چشم تیز بین می خواست. چشمی که قاطی ماجرا نباشد و در عین حال همه فکرو ذکرش به جهت حل موضوع حرکت کند. چشمی همچون چشم من بدون هرگونه خود ستایی.

دفترچه تلفن....اشرف....1

اشرف را سالهاست که می شناسمش و بارها بهمراه دیگر دوستانمان، زمانی که بچه ها خردسال بودند در سفر های تعطیلات عید باهم به اقصی نقاط رفته ایم. یک ایرانگردی نسبتا کامل. علیرغم زیادی تعدادمان همواره سفر های خوبی داشتیم. وصد البته گاهی هم ممکن بود کدورتی جزئی پیش بیاد که در یک توافق ناگفته سعی می کردیم سرو ته قضیه را هم بیاوریم تا لطمه ای به این دورهم بودگی مان وارد نشود.گاهی اما ممکن بود رفتاربد یکی از ما چند نفر بیش از تحمل باشد که بود، و به وقتش به آن خواهم پرداخت. اشرف دوتا پسر دارد با شوهری که اوایل ازدواجش در آن بگیر و ببند های بعد از انقلاب زندان رفت و سه یا چهار سالی آب خنک خورد. اشرف پسر اولش رابه تنهایی در زیر زمین اگرچه مسکونی مادر شوهرش به تنهایی  بزرگ کرد. سه یاچهار ساله بود که کمال از زندان مرخص شد. خاطرات خوبی از آن دوران ندارد و هنوز هم با مورد و بی مورد درجمع شدن هایمان سری به کربلای آن روز ها می زند. تیپ شخصیتی ویژه ای دارد. اغلب در گذشته بسر می برد و با اینکه عمده داستان زندگی اش در ده سال اول را، تقریبا از چم وخمش همه با خبریم اما این دلیل نمی شود که با هر بهانه ای به آن سالها باز نگردد. یکی از ضد جذابیتهای حزن آورش تیپ شخصیتی همیشه محزون و گله مند ودائما  نگران از اتفاقات افتاده در گذشته و افتادنشان در آینده است. در بروز و تداوم این ویژگی همسرش نقش موثری داشته و دارد.  خانواده اش اغلب تحصیلکرده اند و  پزشک و مهندس هستند. این تاریخچه البته که می تواند برای بسیاری حربه ای باشد تا با افتخارکردن به آن حظ و نصیبی ببرد. اما برای اشرف اینگونه نبود چرا که کمال کمترین رابطه را با فامیل زنش داشت و تقریبا به هیچ یک از آنها روی خوش نشان نمی داد. این اما مایه ی سرافکندگی اشرف بود اگرچه او سعی می کرد اهمیتی ندهد و کار خودش را بکند. با مرگ مادرش بنا بر گله های گاه و بی گاه، رابطه اش با خواهرو برادر ها به حداقل  تماس تلفنی در سالها ی اخیرو بعدهم ارتباط در شبکه های مجازی رسید. کمال همانند اغلب جوانان سالهای انقلاب همینطوری ییلخی والله بختکی هوادار و سپس عنصر فعال چریک های فدایی خلق شد. این وصل شدن به سازمانهای چپ اعم از مجاهد و طیف گسترده خود کمونیست خوانده از داخل گرفته تا خارج، که حول و حوش انقلاب راه بازگشت به وطن را درپیش گرفته بودند و به غوغا و خلط ماجرا هردم فزونتر از قبل دامن می زدند، اغلب عواقب وحشتناک و پر از خسران را درپی داشت. این همه بنظرم نشانه ای از بحران هویت بود، چرا که غیر از کادر ها و یکی دو درجه پایین تر، تقریبا هیچ یک اساسا قادر به تشخیص هر تا نر نبودند. جوی بود که چونان بختکی بر سر بسیاری افتاد و تعدادی را به خاک سیاه نشاند، تعدادی سالهای سال در زندان ماندند و برای گروهی بسیار سابقه ای شد که با استناد به آن عملا نتوانستند نه جایی استخدام بشوند و نه از تبعات آن رهایی یابند. کمال از این دسته بود. همچون بسیاری از جوانان آن دوره در جمع دوستان مرد عالی وگرم، اما با همسرش همچون یک استیلاگر و مستبد سنتی رفتار می کرد.

ماحصل این رابطه زنی بود همیشه ترسان و مضطرب که ثبات شخصیتی اش متزلزل شده بود. افرادی اینچنین در معرض قضاوت همسرو اطرافیانش در آن زمانهای دور و پر از ماجرا های اغلب شبیه به هم، یا باید می ماندند همچون اشرف که بخاطر دو پسرش ماند و بتدریج تبدیل به بره ای رام شد فاقد توانایی حتی یک اظهار نظر حد اقلی، ویا همه چیز را رها می کردند و می رفتند که آنهم در توان بسیاری نبود چرا که جو جامعه اجازه چنین رفتاری را نمی داد. یکی از شواهد متقن و تقریبا غیر قابل انکاراین ادعا، هجرت اجباری گروه کثیری از این دست خانواده ها بود که در کسوت پناهنده تا پا یشان به اروپا رسید ، امکان خلاص شدن از اسارت و ساطه ی همسر را در سپهر قوانین پیشرفته حاوی تساوی بین زن ومرد و قائل شدن حق انتخاب آزادانه برای زنان را در یافتند و آنرا تبدیل به گزینه ای کردند که قابل دسترس بود.

دفترچه تلفن....7....آخرین قسمت

اکرم زیاد سفر می رفت. غیر از اروپا که اغلب بواسطه عضویتش در سازمان جهانی اسپرانتوبه کشورهای متعددی سفرکرده بود، تا آنجا که یادمه دوبارهم رفت آمریکا. بار اول دوماه آنجا بود. اکرم ظاهرا در جمع شدن های برادران و همسرانشان، دائم گیر سه پیچ به زن برادرکوچکش می داده که خواهر شوهرش هم بود. قبل از آن خواهر شوهرش به همراه پسرسه چهار ساله اش در یک سفر به ایران چند روزی مهمان اکرم بوده و ظاهرا توکوچه با دیدن یک گربه ولگرد به تصور اینکه گربه، به یکی از همسایه ها تعلق دارد و متعجب از ولگردی اش درکوچه، در حالی که رو به کودکش کرده بوده می پرسد عمه جون اسم این گربه چیه و اکرم هم کفری ومتعجب  می گوید نمی دانم و مگر گربه ی ولگرد هم اسم داردو..... اکرم این خبط خواهر شوهرش را با جک و قهقهه برایمان تعریف می کرد ومی گفت طفلک یادش رفته تا دیروز کجازند گی میکرد. با اینکه روحیاتش را می شناختم اما این حقیر کردن ها قبل از تجربه های رو دررو وازنزدیک، برایم هضم نشدنی  و سطح پایین بود. بار دوم همان روزی که قدم به آمریکا گذاشته خواهر شوهرش حتی یک روز را هم از دست نداده بود و راهی ایران شده بود.

اکرم با مریم که دوست و همشهری و همکلاسی دوران دبیرستانش بود ودر دانشکده علوم تربیتی درس می خواند، هم اتاق بودند و یکسا ل بعد هردو از خوابگاه بیرون آمده و حوالی میدان شهناز خانه ای قدیمی اجاره کرده و تقریبا  تا اواخر تحصیل هم اتاق بودند. بعدها در دور همی هایمان یک بار ازش پرسیدم هیچ خبری از مریم دارد؟ گفت نه. چرا باید ازش خبر داشته باشم. با تعجب گفتم مگه آنهمه سال دوست و یار غارهم نبودین و باهم زندگی نمیکردین ؟ گفت نه. ما هیچ وقت با هم صمیمی نبودیم و چند جمله هم پشت سرش حرف زد که خوب نبود و نشان از شکر آب بودن رابطه شان داشت.

دوست همدانشکده ای دیگرمان شیوا، که با اکرم صمیمی شده بود و همه جا اغلب باهم دیده می شدند و هردو هم اصطلاحا پرمدعا بودند و دیگران را زیاد تحویل نمی گرفتند، بعد از ازدواجش در همان ساختمان محل سکونت اکرم که با یک راهروی طویل دو قسمت شده بودساکن شد. همه چیز دورادور خوب بنظر می آمد که خبر دار شدیم شیوا با تعطیلی دانشگاهها  به شهرشان مشهد برگشته و زمانی که اکرم رفته بوده مشهد، یا آدرسش را از قبل می دانسته یا پیدا کرده بوده، به خانه شان رفته و زنگ در رامی زند.  شیوا  در را که باز می کند و همینکه  متوجه می شود اکرم است، نخست یکه می خورد و چند ثانیه به اکرم بر و بر نگاه می کند و ناگهان کمی  عقب رفته وسپس باچهره ای درهم شده، بدون هیچ حرفی لنگه در رامحکم مقابل صورت اکرم می کوبد. اکرم این داستان را خودش تعریف میکرد و همیشه هم میگفت با همه این ها  شیوارا هنوز هم خیلی دوست دارم. من اما هرگز ماوقع رابطه شان و چرایی اینکه چه شد به اینجا رسیدند را نپرسیدم.

در همان سفر به گیلان - آذربایجان، که ذکرش در قسمت قبل رفت، بعد از پایان سفر در وبلاگم مختصری از ماجرای سفرمان را نوشتم و در آن نوشته هریک از همسفرانم  را بعلاوه خودم  بایک صفت ومشخصه ی بنظرم مشهود و غیر قابل انکار تعریف کرده بودم.صفت هایی اغلب اگزجره شده وبا چاشنی طنز. صفت اکرم دله گی اش بود. چرا؟ در همه سفر هایمان بزرگترین مشکل شکم دله ی اکرم بود که حد یقف نداشت. نه اینکه پر خور باشد اما هر لحظه هوس چیزی می کرد و دائم یا درحال خوردن چیزی بود و یا دلش می خواست هرچه را که می بیند نه اینکه بخرد که به خرج گروه بخریم و بخورد. نمی دانم چرا بهش زنگ زدم و گفتم اکرم داستان سفرمان را نوشته ام بخوان و نظرت را بگو. لپ تاپ اکرم زمانی که باهاش تلفنی حرف می زدم خراب بوده و فردای بعد از تلفن من در جمع تعدادی از دوستان رودرواسی دار رو به صاحب خانه می کند و ازش می خواهد در کامپیوترش آدرس وبلاگم را سرچ کند. وبلاگ بالا می آید. به خواهش اکرم یکی از دوستانش شروع به خواندن نوشته ام کرده و چون اسامی را راست و حسینی نوشته بودم، وضعیتی پیش می آید در حد حالا خر بیارو باقالی بارکن. من البته هیچ قصد و غرضی نداشتم و هیچکدام از خوانندگان وبلاگم که کم هم نبودند هیچ شناختی از هیچ کدامشان نداشتند اما <عدو شود سبب خیراگر خدا خواهد> اینبار کاری کرد کارستان و تلافی آنهمه آزاری را که دیده بودم، در آورد. اکرم تلفن زد و یک عالمه گله کردو من همزمان که به حرف ها ش گوش می دادم و هیچ نمی فهمیدم که چه می گوید، سخت سرگرم شعفی بودم که بهمراه بزن و بکوب در ماتحتم بر پا شده بود.

دفترچه تلفن....اکرم.....6

بارها دستجمعی مسافرت رفتیم. از قشم تا چابهار و گیلان و آذر بایجان. با اینکه از اکرم همچنان دلگیر بودم اما تلاشم را می کردم احساسم به سطح آگاهی ام نیاید. یک جور سنگینی رابطه همواره وجود داشت. تبریز که بودیم یکی از دوستان قدیم مارا به ارومیه برد همراه با خانمش. گفتیم و خندیدیم و نهار مهمانش بودیم. خیلی لطف کرد و شبی هم برسم تشکر رفتیم منزلش. بعد از بازگشت اکرم شروع کرد تیکه پرانی نسبت به همسر دوستم و ایراد گرفتن از خودش و لباس پوشیدنش و حرف زدنش و دکوراسیون خانه اش. خیلی بنظرم زشت و دور از ادب آمد. با خودم عهد کرده بودم که سفرم را با این موارد خراب نکنم. نازنین اما همواره ساکت بود. یکجور ترس از ازدست دادن یکدیگر داشتند. تازه رفته بودیم خیابان تربیت، که نازنین آمد کنارم  و گفت برگردیم هتل. پرسدم چرا؟ گفت اکرم سرش درد گرفته. عجب؟ چهار روز دبی ترکیدم از سردرد غم هیچکدامتان نبود. برگشتیم هتل. هنگام برگشتن از تبریز دوستمان آمد و به هریک یک بسته آجیل اعلای تواضع کادو داد. اکرم خفه خون گرفته بود اما خوشحالی از چشماش می بارید. در سفر هایم بتدریج متوجه شدم که اغلب تمرکزش بر روی من است. برای مثال اگر گپ و گفتی می شود در شب های باز گشت از گردش در شهر، تمام هم و غمش این بود که یا باگفته های من مخالفت کند و یا اینکه بخیال خودش با بالابردن سطح گفتگو تو دهن من بزند. اوایل در دامش می افتادم اما بعد ها یاد گرفتم بی توجه باشم. روی من یک جور مچ گیری را اعمال می کرد. مثلا به محض ورود به هتل یا هرجایی که در گردش هایمان ساکن می شدیم همه تلاشش را می کرد که جای بهتری را که بزعم خودش در نظر من بود برای خوابیدن پیدا کند و یا مثلا اگر به محض ورود، وارد اتاق هتل یا سوئیت می شدیم و من از روی بی خیالی وسایلم را رو و یا کنار تختی می گذاشتم با هر ترفندی بود وسایل را از آن مکان دور می کرد. انگار نفس مخالفت برایش مهم بود و نه جایی که تصور می کرد به اشغال من خواهد در آمد. که اغلب جایی معمولی و حتی مشکل دار بود. درسرعین که بودیم بقیه رفقا گفتند که علاقه ای به رفتن به آبگرم ندارند و من ماندم و اکرم. وسایلمان را درون یک ساک گذاشته بودیم و ساک در گوشه ای بود. هنگام بیرون آمدن از اتاق هتل من حواسم به ساک نبود و فقط کیفم روی دوشم بود که  ناگهان با نگاه کردن به دست اکرم دیدم که او هم دست خالی است. پرسیدم وسایل کو؟ نگاهی پیروز مندانه انداخت و گفت داخل اتاقه. با خودم گفتم آی پفیوز. برگشتم و ساک را برداشتم.

در مسافرت به گیلان اینبار سوار بر ماشین نازنین اینور و آنور می رفتیم. نازنین رانندگی می کرد و اکرم و طیبه پشت و من کنارش نشسته بودم. نشستن کنار نازنین تنها دلیلش این بود که هر بار خسته می شد جایش را با من عوض می کرد. در واقع هردو راننده کنار هم بودیم. بین اسالم و خلخال بود که اکرم گفت نگه دار. پیاده شدیم و کمی روی کنده درختی نشستیم و از تماشای جنگل لذت بردیم. موقع سوار شدن به ماشین اکرم دست طیبه را گرفت و گفت برو بشین جلو. طیبه نشست و من هم رفتم پشت کناراکرم.نازنین بعد از بیست دقیقه رانندگی گفت خسته ام. از آنجا تا خلخال و بعد از آن تا زنجان همه آن راه پر پیچ و خم را من رانندگی کردم. بمن خوش می گذشت اما سایه نا مهربانی و پفیوزی اکرم همواره روی دلم سنگینی می کرد.

دفترچه تلفن...اکرم...5

پا به خیابان که گذاشتیم هرم گرما تو صورتم خورد وحالم را بدتر کرد. نبض شقیقه ام شروع به زدن کرد. انتظارش را داشتم اما نه با این سرعت. همین را کم داشتم. نه به صورتشان نگاه کردم ونه کلامی حرف زدم. مقصد سیتی سنتر بود. رسیدیم. از همان ورود سعی کردم در یک موقعیت مناسب گم و گور شوم. شدم. سرم را به نگاه کردن به ظرف و ظروف گرم کردم. تماشای ویترین لباس ها برایم هیچ وقت جذابیت نداشت. شاید دلیلش این بود که خودم خیاطی می کنم و اساسا سرگرم شدن با دوخت و دوز را دوست داشتم. ظرف و ظروف را دوست داشتم ، اما کاری از دستم بر نمی آمد. در حین تماشا صدای گفتگویشان را شنیدم. بطرفم آمدند و نازنین گغت: اینجایی تو. چه یهوغیب شدی. سردردم شروع شده بود. خنده بیحالی کردم و هیچ نگفتم. قرار شد موقع خارج شدن از پاساژ بمن اطلاع بدن و گفتند. برگشتیم هتل. اما من دمغ بودم. رفتیم رستوران هتل  نتوانستم خوب غذا بخورم. گفتم سردرد دارم و میرم بخوابم. این سردرد برای اولین بار در همه عمرم که معمولا دو روز طول می کشید با پایان یافتن دو روز اول با کمال تعجب به شقیقه چپم منتقل شد و روز از نو روزی از نو. روزها را بی تفاوت و بدون هیچ علاقه ای می گذراندم. گاهی درد عاصی ام می کرد و گاه انگار که عضوی از وجودمه مثل اغلب مواقع که گرفتار می شدم و باهاش اخت می شدم. در همه این چهار روز با اینکه شاهد درد کشیدنم بودند پیشنهاد خاصی نمی دادند. و این بر دلگیری ام می افزود. اکرم اما سر حال بود و ریز ریز با حرکات و حرفهایش آزار می رساند. به پیشنهاد من سری به بازار سنتی زدیم. آنی که مورد نظر من بود را پیدا نکردیم. غرغر های اکرم داشت دیوانه ام میکرد و بد تر از آن بی خیالی نازنین بود. هنوز هم نفهمیده ام که متوجه ماجرا نبود یا اینکه خودش را به کوچه علی چپ زده بود. پسر نازنین سفارش سی دی داده بود و ادرس مکان مربوطه را. با خودم گفتم به جهنم. از هتل ماندن و درد کشیدن خسته شده بودم. تاکسی گرفتیم و رفتیم به آدرس در دستش. مدت زمان طولانی تو تاکسی بودیم تا رسیدیم. دوتایی غیبشان زد و من هم دیدم حوصله گشت و گذار ندارم. سردردم اجازه نمی داد. رفتم روی نیمکتی نزدیک در اصلی نشستم تا موقع باز گشت یا من آنها را ببینم یا آنها من را. آمدند. خرید کرده بودند. گفتم سردردم آزارم میده و من بر میگردم هتل. گفتند پس داری میری این خرید های مارو با خودت ببر. تودلم گفتم آی کثافتها. شب قبل با نازنین صحبت کرده بودم و گفتمه بودم میخوام پرده بگیرم. حرفی نزد نه موافق ونه مخالف با همراهی. به هتل که بر گشتم. دوش گرفتم و زدم بیرون. اقامت ده روزه چند ماه قبل باعث شده بود دور و اطراف هتل را با شعاع چندین کیلومتر بشناسم. مشغول خرید بودم که نازنین زنگ زد. گفتم تو پرده فروشی ام گفت ای بابا مگه قرار نبود باهم بریم. گفتم شما اونقدر مشغول بودین که نخواستم مزاحم بشم. به هتل که برگشتم نازنین گله کردو گفت خب آخه چرا تنها رفتی؟ و بعد پرده را باز کرد و سلیقه ام را پسندید. پرده قشنگی بود با قیمت مناسب. رفتیم شام. بعد از شام کنار یک دکه روی صندلی های مستقر در پیاده رو نشستیم و چای خوردیم. بوضوح نازنین رفتارش تغییر کرده بود. اما من اهمیتی ندادم. سر دردم بالاخره بعد از چهار روز داشت عقب نشینی میکرد. بهتر بودم و نسبتا سرحال.بااینهمه هیچ اهمیتی به بود و نبود اکرم نمی دادم. نازنین داشت جبران مافات میکرد اما من نشان نمیدادم که تحت تاثیر قرار گرفته ام. دوروز بعد از برگشت اکرم زنگ زد. گفت و گفت و معذرت خواهی که شوهرش گفته بوده که دوستتون تازه دبی بوده و بخاطر شما آمده بوده و رفتار شما ناجوانمردانه بوده. من اما هیچ نمی گفتم و فقط زار زار می گریستم.

دفترچه تلفن....اکرم 4.....

دوره فوق لیسانس خانه اکرم هم یکی ازمعدود  امکانهایی بود که در صورت اضطرار و آن مواقعی که برف و سرما زیاد بود و نمی توانستم از تهران خارج بشم مورد استفاده ام قرار می گرفت. خانه ای شاید شصت متری که بعد از سالها مستاجری توانسته بودند بخرند. در طول یکسال و نیم سه یا چهار بار پیش اکرم رفتم که هم خودش و هم شوهرش بگرمی ازم استقبال می کردند و صد البته که با روشن شدن هوا و خوردن لقمه ای صبحانه بسرعت خودم را به ترمینال می رساندم. درروز دفاع از پایان نامه ام تعدادی از دوستان بعلاوه دختر و دختر دایی ام آمدند و خوشحالم کردن. اکرم یکی از آنها بود. بعد از اتمام تحصیل روزی در یکی از دور همی هایمان نازنین پیشنهاد داد بریم دبی. با اینکه اردیبهشت ماه همان سال ده روز باتفاق مامان برای  گرفتن گرین کارتش دبی بودم، اما نخواستم مخالفت کنم. اما تعداداز شش نفرآغازین به دو نفر رسیده بود که من هم اعلام آمادگی کردم. کار هاتقسیم شد. من تور و هتلی را پیشنهاد کردم که قبلا با مامان رفته بودیم و ازش راضی بودیم. هتلی تازه تعمیر شده و پاکیزه بود و مهمتر از همه در مرکز شهر قرار داشت و دسترسی به مناطق توریستی خیلی راحت و کم هزینه بود. روز دوم ورود به دبی تصمیم گرفتیم سری به بیرون از هتل بزنیم. لباس پوشیدیم و دم دمای رفتن نمیدانم نازنین چی خواست یا پرسید که اکرم

با طعنه گفت تو کمد خانمه. منظور از کمد خانم کمدی بود که من لباس و وسایلم را در آن قرار داده بودم. اتاق دوتا کمد داشت واز همان آغاز چیدن وسایل و و آویزان کردن لباس، اکرم و نازنین به سراغ کمد بزرکتر رفتند و تنها کمد باقی مانده کمد ی بود که کمتراز نصف کمد آنها بود. در واقع من سانتیمتری جای بیشتر اشغال نکرده بودم. در تمام سالهای دانشجویی و بعد از آن که بادوستان و همکلاسی های متعدد در رفت و آمد بودیم نه متلک و نه هیچ طعنه ای در بینمان نبود. من اصولا میانه ای با طعنه و کنایه ندارم و در واقع چنین رابطه ای را نمی پسندیدم. رک گویی را چرا که آنهم اغلب با هزار صغری کبری در ذهنم اگر به نتیجه می رسیدم با اطرافیانم در میان میگذاشتم. در دور همی هایمان اغلب بگو و بخند و گاهی هم بحث های جدی بود که اگر بچه هایمان اساسا چنین امکانی را برایمان فراهم می کردند. باشنیدن کمد خانم خشکم زد و برای اینکه مشکلی پیش نیاد خودم را به نشنیدن زدم. اما طعنه کار خودش را کرده بود. احساس میکردم رنگم پریده و واقعا ضعف کرده بودم. یک چرای بزرگ مقابلم مثل آونگ ساعت چپ و راست می رفت و هرلحظه غمگینترم میکرد. من رابطه صمیمی اکرم و نازنین را می فهمیدم، هردو ساکن تهران بودند و علایق مشترک زیادی داشتند. اما خب این طعنه چه جایی در این ارتباط سه نفره داشت را سر در نمی آوردم. زیمل از جامعه شناسان مشهور و تاثیر گذار قرن بیستم بر روی چگونگی تشکیل گروهها مطالعه عمیقی کرده و نتایج جالبی را هم بدست آورده است. او گروه سه نفره را دارای ضعیفترین انسجام می داند زیرا هر آن ممکن است دونفر از سه نفر با هم جفت و جور شوند و برعلیه نفر سوم تبانی کنند. حالا این تبانی می تواند از یک ماجرای معمولی باشد تا یک واقعه بنیان بر افکن.