تغییر تاکتیک

 

قبلا ها از هر کسی که بدش می آمد فورا حس و حالش را در

چهره اش نشان میداد.

اما این بروز دادن ها حس بدی را برایش بجا می گذاشت.

چند وقتی است که بادیدن این جور آدم ها هرچند بندرت،با راست

کردن انگشت شصتش درون جیبش  یک عدد  بیلاخ  جانانه حواله

شان می کند.

 

 

وعده

 

تا حالا به وعده های بهشتی توجه کرده این !!یک چیزی شبیه به این:

فرزندم ( و ما مگر بجز فرزند ان خداوندیم )این کارو نکن. آدم های

بد ازین کارا می کنند.اگه این کارو بکنی تنبیه میشی.اما اگر آدم

خوبی شدی  ،بعدا همه این کارها ی بد و خیلی بد تر از آن را 

میتو نی بکنی و حالشو ببری.

 

 

آزادگی

 

دوستی دارم که دوستش میدارم.

و او این را میداند

وهر بار که سراغم میآید که کم میآید

انتظارش این است

هرچه که می گوید

من بگویم باشد،به روی چشم

اما من چشم در چشمش حرف دلم را میگویم

بدون هیچ ملاحظه و یا حتی احترام

اوهم میرود و تا مدت ها سراغم را نمی گیرد.

وچون باز می آید آش همان آش است و کاسه همان کاسه.

 

از کوزه همان برون تراود که دراوست.

خرده جنایت ها ( 3 )

 

زن:

د اری میری درو ببند!

مرد:

یعنی برم گم شم دیگه؟

زن:

 خب بابا . حالا که داری میری گم شی ، پس درو ببند.

 

داستانک ( 5 )

 

مدرسه تعطیل شده و تعداد زیادی از پسر بچه ها  تو پیاده رو

همین طوری الکی دارن تو هم وول میخورن.لابد منتظر بابا ننه

 شون هستن که بیان دنبالشون.

چند تا از بچه ها رفتن نشستن رو صندوق صدقات. چند تای

دیگه شون از درو دیوار باجه تلفن عمومی بالا میرن و بعضی

هاشونم گوشی رو از دست هم می کشن و یکی شونم تند تند

داره شماره میگیره الکی.

 تعدادی شون که کم هم نیستن چند متر اون ور تر از مدرسه

جلوی یک بقالی صف کشیدن و دارن چیپس و پفک و ...میخرن. 

تو اون شلوغ پلوغی یکی از پسربچه ها فریاد  می زنه  و میگه:

"صلاح الدین ظفر نمون " وایسا با هم بریم.

 

 

معاوضه

 

در راستای تعویض زندانیان فلسطینی با  "گیلات شلیط" سرباز

اسرائیلی.

 

معاوضه یک عدد  "گیلاس شلیل" با یک "سبد زالزلک"

در ارض موعود.

 

تساهل

 

یکی از نتایج بلافصل استفاده از کلماتی همچون  "فاحشه " در

اتلاق به هنرپیشگان زن  سینمای ایران در یک مصاحبه رسمی

توسط "سلحشور "کارگردان یوسف پیامبر  ایجاد تساهل در

فیلترینگ است.

 

اپل آلماسیب

 

-  به یاد استیو جابز بنیانگذار شر کت اپل -

چندی پیش منزل یکی از دوستان آذری مان مهمان بودیم.دختر  یک

سال و نیمه اش هرچه را که می گفتم عینا تکرار می کرد .تا اینکه

گفتم بگو سیب گفت :

آلما

تمام شب تا هنگام باز گشت به خانه، کارمان شده بود که من بگم

سیب و او هم بگوید آلما و من ده ها بار  هر بار بیش از  قبل  با

صدای بلند بخندم.

 

زن و شوهری (2 )

 

حاج خانم:

 یه کم به خودتون برسین آقا.

حاج آقا:

اونوقت کی به شما برسه خانم.

داستانک (4 )

 

پلیس کنترل و نظارت بر بستن سوتین ها در حالی که جلوی یک

خانم جوان را گرفته ، به سینه های بزرگش اشاره می کند و می گوید:

خانم عزیز شما با گذاشتن چند جفت لنگه جوراب داخل سوتین

خود خواسته اید به عمد سینه هایتان را درشت جلوه دهید.

خانم جوان در حالیکه وحشتزده شده دکمه مانتوی خود را باز می

کند ، سینه اش رااز داخل سوتینش  بیرون می آورد و می گوید:

بخدا جناب سروان ببینیدحتی یه جفت لنگه جورابم نذاشتم چه

برسه به چند جفت.

وبعد در حالیکه سینه اش را بر می گرداند سر جای اولش با

لبخندی که حاکی از ترس و خجالت  است، ادامه می دهد:

باور کنید دست خودم نبود.راستشو بخواین اصلا نفهمیدم  کی

 سینه هام یهویی اینقده بزرگ شدن.

 

تلویزیون ملی ما

 

برای کاری وارد سالن هتل شدم و گوشه ای روی مبل راحتی لم دادم .

یک عده نشسته بودند درست مقابل تلویزیون خاموش و به آرامی

با یکدیگر صحبت می کردند.مسئول سالن آمد و تلویزیون را روشن

کرد.همه آنهایی که نشسته بودند بلند شدند و رفتند .

 

داستانک ( 3 )

 

در باز شد و مردی قلچماق و داش مشدی در حالیکه خم شده 

بود وهردو دستش را روی شکمش قرار داده بود وارد مطب شد.

حالت صورتش نشان می داد درد شدیدی را تحمل می کند.تا

خواست به طرف صندلی کنار دکتر برود و بنشیند که دکتر گفت:

کفشاتو در آر دراز بکش رو تخت.مردباسختی خودش را روی تخت

انداخت و دکتر مشغول معاینه شد.

همینطور که در حال  ور رفتن با شکم بیمار بود گفت:

نه.اینطوری نمیشه. این شکم تو اسکن میخواد .

مرد در حالیکه صورتش از درد جمع شده بود گفت:

دکترجان هرچقدربخوای میدم .فقط منوازین درد "لا کردار" خلاص کن.

دکتر تعجب زده گفت چی هر چقدر بخوام؟.

مرد گفت :

 اسکن دیگه.

 

ویتامین های انرژی زا

 

نام کالا: رطب مضافتی قَم

وزن : +ـ ۷۵۰ گرم

تاریخ تولید: همین دیروز

تاریخ انقضاء : سه سال پس از خرید

دارای کلیه ویتامین های انرژی زا.

 

خرده جنایت ها ( 2 )

 

زن با خودش گفت:

 بذار یه مدت محلش نذارم ببینم چند مرده حلاجه.

بعد از این تصمیم زنانه بود که :

"مرد  اینقده حلاجی کرد تا جفت خایه هاشو از دست داد."

سرویس

 

اولی - هر کاری می کنم این پسره خرس گنده شبها قبل از خواب

دندان هایش را مسواک بزند زیر بار نمیرود که نمیرود

دومی - براش زن بگیر.نه تنها  وادارش میکند هر شب مسواک

بزند بلکه هر روز  دهنش را هم سرویس می کند.

خرده جنایت ها( 1 )

 

دختر - مامان تو چیکار میکنی قرمه سبزیات اینقده خوشمزه میشن؟

مادر - خب لابد به خاطر اینه که  سبزیش  پر از علف هرز و حلزونه.

زن و شوهری

 

 

زن - موهامو ببین! قشنگ شده؟

مرد - آره.  کوتا کردیش؟

زن - برو بابا توام .رنگشو روشن کردم.

مرد ـ آهان!!

زن ـ یاتاقان!!!!

داستانک(2)

 

مرد درست وسط هال دراز کشیده  و سرشو برده  زیر پتو.معلوم

نیست خوابش برده  یا فقط داره چرت می زنه.

زن رومبل لم داده و دوتا پتو کشیده رو خودش و یه ریز داره حرف

می زنه:

د پاشو بخاری رو بیار بذار.هواسرد شده.بازم که خودتو زدی به

خواب.تنبل بازی در نیار.بخدا سردمه و.....

مردسرشو بایه جفت چشم خمارکه اصلا معلوم نیس کجارونیگا

می کنه از زیر پتو میاره بیرون و با صدای کمی گرفته میگه:

 صبح جمعه ای رادیو روشن کرده ایم.خودشم رادیو اسراییل.

 

داستانک

 

داستانک

 

در باز شد و  یه ملا داخل  سلمونی شدو یک راست رفت  و

نشست رو صندلی جلو آینه.

مرد سلمونی اومد طرفش و تا خواست عمامه شو ورداره که ملا

گفت نه به اون دست نزن.نمیخواد برش داری.

سلمونی بیچاره که از حرکت ملا جا خورده بود گفت پس حاج آقا

میگین چیکار کنم.

ملا گفت من که نمیتونم عمامه مو از سرم  بر دارم .  هر گلی

میخوای  به سرم بزنی به همین عمامه بزن.   میخوام برم

عروسی.

 

تخصص

 

- میخوام برم تخصص بگیرم.

- تو این سن و سال؟

-آره.

-حالا چی شده این فکر به سرت زده ؟

- هیچی بابا. این  خانم ما راه میره و می گوزه.

- خب حالا  این  چه ربطی به تخصص گرفتن تو داره ؟

- میگه تقصیر خودته آقای پزشک عمومی.اگه تخصص

داشتی عمرا جلوت می گوزیدم.

 

باک داران

یک سوال حیاتی:

توجه داشته باشید که در این پست ما با جماعت " بی باک "کاری نداریم.

اما در عجبیمم از مردمان "باک دار " قدیم، آن زمانی  که نه از نفت خبری بود و

نه از بنزین ،درون باک هایشان چه می ریختند؟

لطفا نگویید آب و یا شراب و یا حتی روغن.چون هر سه  اینها  را درون  کوزه

 می ریختند.

 

ای زهر مار

 

یعنی این دو تا گربه ریقوی بد قلق امان از روزگار مان بریده اند.

سه شبانه روزه که هر کدوم نشسته ان رو یک شاخه مجزا و دارن

باونگ و وینگ و میو های آنچنانی سنگاشونو وا می کنن که خیر

سرشون چند دقیقه حال بدن و حال کنن

سه گانی

 

اونم تو این اول پاییزی

حالا بهار بود یه چیزی

مارو انداختن تو جلز ولزی

 

دیالوگ

 

حاج آقا:

خانم می دانید  از دامن شماست که ما به معراج می رویم

حاج خانم:

چه حرفا.یعنی میگین شما موشک هستین و ماهم سکوی پرواز.

حاج آقا:

سکو چیه خانم.... شما سایت پروازین.

حاج خانم:

 خب حالا ،پریدین کجا میرین ؟ کی بر میگردین اونوقت؟

حاج آقا:

 معلومه .میریم معراج.سوختمان که تمام شد دوباره  تالاپ  بر

 میگردیم  تو دامن شما.