دفترچه تلفن...اکرم3.....

بتدریج تعداد دوستانی که هریک گوشه ای خزیده، بیکار و یا مشغول بکار بودند رو به افزایش گذاشت. اکرم هرگز بچه دار نشد. نخواست. دنبال زبان ..اسپرانتو... راگرفت و باورود به انجمن بین المللی راهش به سمینارهای فعالان این زبان باز شد. سمینار هایی در اقصی نقاط جهان با امکانات ارزان برای مسافرت و اسکان. اغلب سمینارهایی که در تابستان برگزار میشد، با استفاده از خوابگاه دانشجویان برای شرکت کنندگان بود. دیگر دوستان اغلب ازدواج کرده از یک تا دو بچه داشتند. بعضی اوضاعشان بسامان. بعضی در شرف سامان گرفتن و تعدادی هم نا بسامان. تب خروج از کشور بالا بود و امکانات پناهندگی به سختی امروز نبود. اغلب بی سامانهایمان دنبال مهاجرت از طریق گرفتن پناهندگی بودند. با این حال هرچند وقتی با بچه هایمان منزل یکی جمع می شدیم که هم فال بود و هم تماشا. بخور و بنوش و بزن و برقص.

اواخر دهه هفتاد سه نفری برنامه سفر به کیش را گذاشتیم. من و مامان و اکرم. خوب بود و خوش گذشت. دلیلشم این بود که اکرم زمان دانشجویی چند باربا من به  شهرو خانه ما آمده و بخوبی با مامان آشنا بود. در طول سفر یکی دو بدجنسی کوچولو کرد و من را متعجب. با خودش عینک غواصی آورده بود. هنگام شنا در قسمت بانوان عینک را بمن داد و من با بردن سرم بزیر آب ناگهان با دنیایی رو بروشدم که تصورش را هم نمیکردم. من در واقع  داشتم وسط هزاران ماهی شنا می کردم بدون اینکه هیچ یک کوچکترین تماسی با بدنم داشته باشند. منظره ای که هیچگاه از یادم نرفته و نمی رود. البته که پاساژ گردی هم داشتیم. کیش چند سالی بود که رو آمده و هرگوشه ای ساخت و ساز بود. تعداد پاساژ ها نسبیت به چند سال قبل خیلی بیشتر بود و جمعیت هم بمراتب زیادتر. فروشندگان برای هرخرید از مبلغی بالاتر که یادم نیست چقدر بود برگه شرکت در قرعه کشی می دادند وشب هنگام مراسم قرعه بر گزار می شد. من نسبتا خوب خرید کرده بودم. مامان تقریبا و اکرم تا حدودی. ایستاده بودیم و منتظر شروع قرعه کشی. بنا بر سابقه می دانستم هیچ شانسی ندارم و شاید بقول امروزی ها موج دادن های منفی من به خودم عملا هرگونه شانس را از من دور می کرد. ده دقیقه ای به شروع مراسم مانده بود که زنی دوان دوان آمد و برگه شرکت در قرعه را پرکرد و یکراست آمد طرف ما. نیامده شروع کرد به گفتن اینکه من برنده میشم. تا حالاامکان نداشته من در قرعه ای شرکت کنم و برنده نشم. تو دلم به سادگی اش مختصر لبخندی زدم و با شروع قرعه کشی اولین اسمی که اعلام شد زن کنار ما فریادی از خوشحالی کشید و گفت...نگفتم... جارو برقی برده بود. تا آخر ایستادیم و برای هیچ یک از ما سه نفر خبری نشد که نشد. بعد از قرعه کشی سخت گرسنه بودیم و شام مختصری سفارش دادیم نیمه های راه بازگشت به هتل بودیم که مامان ناگهان گفت کیفم را روی صندلی جا گذاشته ام. برگشتیم اگرچه هیچ امیدی نداشتیم. گشتی زدیم و چیزی ندیدیم. برای خالی نبودن عریضه مشخصات هتل و اسم را به انتظامات دادیم، خبری نشد که نشد. اما تجربه آموخته من که همواره آویزه گوشم است این شد که هیچگاه کیفم را به پشت صندلی ام نیاویزم که تا بحال خوب کار کرده. بشقابهای میوه خوری اسپانیایی و سرویس تفلون آلمانی که خریدم همچنان قبراق و سرحال مشغول دادن خدمات اند. در راه بازگشت پروازمان تاخیر داشت و آن مدت را تلف نکردم. اکرم چند ورق خلاصه تحقیقی را که مرتبط با زنان در هندوستان شده بود را بنا بر سفارشم  برایم کپی کرده بهمراهش آورده بود تا درکار پژوهشی ام استفاده کنم، دیدم وقت خوبی است. اکرم  خط بخط  بدون مراجعه به دیکشنری از روی متن می خواندوترجمه می کردو من یاد داشت بر می داشتم. با اینکه همرشته و همکلاس بودیم اکرم اما از اصطلاحات جامعه شناسی دور بود و من در پیدا کردن معادل کمکش می کردم. بیشتر متن ترجمه شده بود که اعلام شد هواپیما آماده پذیرش مسافران است. مامان چون کیفش گم شده بود پول نداشت. من هم تا قران آخر هرچی داشتم خرج کرده بودم. مامان یک قابلمه شیک وی ام اف که دلش را برده بود نمی توانست چشم ازش برداردخواست و اکرم با دادن قرض به مامان کلی خوشحالش کرد. بعد از بازگشت از سفر هزینه ترجمه هرچند سرپایی را بیشتر از قیمت روز بعلاوه پول قابلمه برایش فرستادم و ازش مجدد تشکر کردم.        

دفترچه تلفن ....اکرم 2....

سال 64 رفتم دانشکده برای تصفیه حساب. وارد که شدم انگار که تو کل فضای آنهمه زیبایش گرد مرگ پاشیده باشند. همه جا ساکت بود و تنها روی بعضی نیمکت های واقع در بین پیاده روی مابین باغچه های حیاط، تک و توک دختر و یاپسر دانشجو نشسته بودند. فضا هم کسل کننده بود و هم رعب آور. حالم بد شده بود و ترجیح دادم قبل از رفتن به ساختمان اداری کمی بنشینم تا از شدت یاس و اضطرابم کاسته شود. نزدیک ترین نیمکت سر راهم را که دو دانشجوی دختر آنجا نشسته بودند انتخاب کردم. سلام و علیکی کردم و تازه شروع به گپ زدن کرده بودم که پرهیب مردی جوان نظرم را جلب کرد. پرهیبی آشنا. قد بلند و لاغر اندام. داشت با قدم هایی آهسته راه می رفت. راه رفتنی بدون مقصد. نزدیکتر که آمد نفس تو سینه ام حبس شد. آزاد ارمکی بود. دانشجوی علاف دانشکده. هیچ رفیقی نداشت اما گاهی درچشم چرانی هایش یارویاوری همراهی اش میکرد. اسمش ارجمند بود. تنها شباهتشان در آتش سوزان چشمهایشان بود که لهیبش از همان اولین نگاه به نظر می آمد. چشمانی تشنه از شهوتی اطفا نشده. اغلب سرگذری می ایستاد و بعضا شنیده بودم متلک پرانی هم می کرده. داشت نزدیک می شد که جهت نشستنم را عوض کردم تا نبیندم. رد که شد پرسیدم آزاد ارمکی نبود؟ گفتند خودشه و معاون دانشکده است. گفتم پس تو حیاط چیکار میکنه گفتند مثلا پیاده روی میکنه اما قصدش هراس افکنی در دل دانشجوهاست. گرزه ای است که تنها چوب دستی یا شلاق تودستش نیست. هیچ دختر و پسری جرات بلند خندیدن و احیانا گپ زدن با یکدیگر را ندارند. سرم داغ شده بود. خبر داشتم که او بهمراه تنی چند از همکلاسی های مشابه خودش که در حیص و بیص انقلاب رنگ عوض کرده بودند بدون کنکور وارد دانشکده تربیت مدرس تازه تاسیس و انقلابی شده بودند . این دانشکده در شروع کارش فقط مقطع فوق لیسانس در رشته های معدود را داشت. وقت داشت می گذشت و من هیچ کاری نکرده بودم. انصافا کارم یکی دو ساعتی بیشتر طول نکشید و آخر سر باید همه مدارک به امضای رئیس دانشکده مزین می شد که نبود و لاجرم معاونش مسئولیتش را بعهده گرفته بود. وارد اتاقش که شدم با خوشحالی بلند شد و خوشامد گفت. احتمالا اوهم در گشت زدنش متوجه حضورم در دانشکده شده بود و یاشاید با دیدن اسمم بود که می دانست چه کسی آن بیرون نشسته است. خیلی سعی کردم که برخورد طبیعی و انگار که هیچی نشده داشته باشم. خوشحال بود و مختصر گپی زد بدون اینکه ادامه هیچ یک از گفته هایش را بگیرم. بیشترین تلاشم جلوگیری از بروز خشم و نفرت انباشته شده ای بود که در لایه های ذهنم نشسته بودکه دائم با تلنگر منتظر راهی برای بروز و برون رفت می گشت. در باز شدو خدمتکار با یک جعبه شیرینی و دو تا لیوان چای وارد شد. برای اولین بار هم از نوشیدن وهم خوردن با اینکه سخت تشنه و گرسنه بودم امتناع کردم و مدارک را برداشتم با یک تشکر خشک و خالی از اتاق بیرون آمدم. بعد از خوردن چای و قطعه ای شیرینی در تریای دانشکده با خود گفتم بی خیال. حالا که تا اینجا آمده ام بگذار گشتی دورادور دانشکده بزنم و تجدید خاطرات کنم. در همان اولین دور در قسمت خلوت پشت دانشکده، خیلی ناگهانی و دور از انتظار با اکرم برخورد کردم. راستش بیشتر از فرم راه رفتنش که خیلی ویژه بود شناختمش تا از چهره اش. لاغرشده  بود با موهایی جوگندمی که سیخ بود و با نافرمانی از زیر روسری بیرون زده بود. صورتش تکیده بود و در کل خسته و کم توان بنظر می رسید. تا جلو آمد یکدیگر را بغل کردیم و من هیچ نگفتم. گفت زندگی سختی دارد و اصفهان دریک شرکت تقریبا آشنا، تاییپیست است و هفته ای یکبار نزد شوهرش به تهران می آید. اوهم دنبال گرفتن مدرکش بود. دوباره برگشتیم تریا و از این ور و از اون ور گفتیم و گفتیم که متوجه شدم تقریبا بی خبر از دوستان فقط مشغول کار سخت و کم مایه است تا زندگی اش را بگذراند. از نازنین که نازی صدایش می کردیم برایش گفتم که یک ماهی است از زندان آزاد شده. جریان در بند بودنش را می دانست. گفتم برنامه ام این بود که اگر کارم زود تمام شد سری به نازی بزنم و جویای حالش بشوم. پرسیدم توهم میای بدون تردیدگفت بله و باهم راهی منزل نازنین شدیم.

دفترچه تلفن....اکرم

 سال55 بهمراه اکرم یک هفته مهمان دخترخاله ام بودیم در شهرستانک منطقه الموت. پاییز غوغا کرده بود و پذیرایی عالی. دختر خاله معلم ابتدایی بود و هم اتاقی اش هم همچون خودش با روی خوش مارا پذیرفتند وخورش قیمه ای که خوردیم با اینکه با ابتدایی ترین امکانات و روی چراغ خوراکپزی جا افتاده بود جزء لذیذ ترین خاطراتم شد. همه روز را باهم می گشتیم و تا پای قلعه هم رفتیم. در یکی از شب ها مست از نور مهتاب وهوای مفرح به یکدیگر قول دادیم دوستان  خوبی برای هم باشیم. نوروز 56 با شمسی رفتیم آبادان. خانه شان در منطقه <بریم >بود یا <بوارده> یادم نیست. خانه های تقریبا یک شکل و ویلایی در منطقه ای سرسبز و زیبا. خانه هایی متعلق به شرکت نفت با کولر گازی که همان ایام هم سخت مشغول کار بود. برای اولین بار بود که آبادان رو می دیدم. محوطه شرکت نفت با دیگر قسمت های آبادان زمین تا آسمان تفاوت داشت. از همان نو جوانی عاشق خانواده های پر دختر بودم چرا که فکر می کردم خیلی به همه خوش می گذرد و خانواده شمسی شش دختر و دوتا پسر بودند. سه تا از خواهرها ازدواج کرده وسه تای دیگرشان مجرد. با شمسی دوسال بود هم اتاق بودیم، دنیای خودش را همچون اغلب ما داشت و مهربان بود. از قبل تر به اکرم گفته بودم آبادان که بیام حتمن بهت سر میزنم. شمسی آدرس را که گرفت باهم راهی خانه اکرم واقع در احمد آباد شدیم. تضاد عجیب و درد آوری بین این دو منطقه بود که به محض وارد شدن به چشمم خورد. دریغ از یک درخت. کوچه ها باردیف خانه های همشکل ودر اندازه های یکسان. خشک و بی آب و علف. تنها نمود آب جوی باریک و کثیف وسط کوچه بود که آب مصرفی خانه ها از آن طریق لابد به رودخانه می ریخت. شمسی و اکرم با وجود همشهری و هم دانشکده ای بودن خیلی روی خوش به یکدیگر نشان نمی دادند و ارتباطشان در حد یک سلام و علیک و خوش وبش محدود بود. در باز بود. با این حال زنگ زدیم و وارد راهروی باریکی شدیم که لابد انتهایش به حیاط ختم می شد. اکرم در اتاق دست راستی را بازکرد و داخل شدیم. این کلمه داخل، کلمه ی رایج جنوب کشور است و آن را هم در خوابگاه و هم در آبادان و بعدها در اهواز زیاد می شنیدم. اتاقی بود 3 در 4 با یک تخت و دو تاقچه و پنجره کوچکی که به همان راهروی باریک ورودی خانه باز می شد. شمسی کمی نشست و مختصری گپ زدیم و رفت. قرارشد شب بیاد دنبالم. بعد از رفتن شمسی، لابد با اکرم حرف زده بودیم درباره ی چی؟ چیزکی خورده بودیم، چی؟ یادم نیست. هوارو به غروب می رفت و اتاق تاریکتر از موقع بنظر می آمد.اکرم چراغ را روشن کرد از روی تاقچه پر از کتاب، دو کتاب برداشت یکی را داد بمن و و آن یکی را باخودش برد و روی تخت دراز کشید. بی هیچ حرفی. کتاب تودستم لابد داستان بود که جذبم کرد وسخت  مشغول خواندن بودم که صدای خرخرملایم اکرم در آمد. سرم را که بلند کردم انگار که نصف شب باشد، بسکه آرام و عمیق خوابیده بود. عصبانی شدم. این دیگه چه وضعیه. اون از پذیراییش و اینم از خوابیدنش. یعنی چی که دست من کتاب داده ای به عوض گپ زدن و خودت دراز به دراز خوابیده ای. حالا همه چی قبل از به خواب رفتنت توجیه حد اقلی داشت. با خودم گفتم خب روشنفکره و اهل کتاب و حالا هرکی یه جوره اینم اینطوریه. تو دانشکده هم اغلب ساکت و کم حرف بود و شکل و شمایل روشنفکرانه داشت و در مقایسه مثلا با خودم که دامن می پوشیدم وتقریبن به خودم می رسیدم، اکرم همیشه یک بلوز چهار خانه و یک شلوار جین با کفش اسپورت می پوشید با موهایی اغلب کوتاه. چشم و لب درشتی داشت وهمان اول بار با دیدنش می شد حدس زد جنوبی است زبان و ریاضی اش خوب بود وزیر پوستی به این هردو افتخار می کرد.

دفترچه تلفن < 3 >

دکترپرسید خودت متوجه خون تو ادرارت شده ای هیچ؟ شوجی گفت دیروز تو سالن که می دویدم وکمی هم بیشتر از معمول بود، دستشویی که رفتم رنگ ادرارم قرمز بود. دکتر گفت همین الان برین سونوگرافی وسریع جوابشو بیارین، ماراتن ما شروع شد. سالن پراز آدم بود و همه هم از قبل وقت گرفته. نشستیم و نشستیم تا نوبت ما شد. رفت داخل اتاق. دکتر با دیدن عکس گفته بود تومور داری و ازش پرسیده بود سیگار می کشی و گفته بود سی سال کشیدم و پنج ساله که لب به سیگار نزده ام. گفته بود یکی از شایع ترین عوارض سیگار، ابتلا به سرطان مثانه است. کمی ترسانده بودش و گفته بود دقیقه ای وقت تلف نکن. بیرون که آمد ازین ماجرا چیزی نگفت و بر گشتیم مطب. دکتر عکس را که دید انگار خبر مرگ یکی از نزدیکانش را شنیده باشد چنان تو بهت و ماتم رفت که وحشت برمان داشت. شاید از نظر زمانی چند دقیقه ای بیشتر نبود اما ما آن را چندین ساعت احساس میکردیم. هیچ نمی گفت و زل زده بود به عکس. به یک نقطه ثابت از صفحه. به خودش که آمد گفت همین الان برین دکتر ارولوژیست. من دکتر فلانی را پیشنهاد میکنم. دقیق و کم ادعاست. بسرعت رفتیم.  سالن انتظارکسی نبودو صدای صحبت از اتاق بگوش میرسید. مرد جوانی بیرون آمد وما رفتیم داخل. دکترلاغر و قد بلند بود و قیافه اش چنگی به دل نمیزد. تو صورتش دنبال حذاقت و هوش بودم. چیزی پیدا نکردم. معاینه کرد و گفت همین الان برین اکوی قلب. دکتر قلب داخل ساختمان بغلی بود. رفتیم و اکو انجام شد. دکتر با دیدن نتیجه، برای پنج شنبه یعنی دو روز بعدش وقت داد. هنوز هر جفتمان داغ بودیم وهیچ حرفی نمی زدیم. شب بود که دکتر زنگ زد. باز همان غم و سکوت میان کلمات در صدایش موج میزد. اینبار من عصبانی شدم و همه تلاشم این بود که حالتم در صدایم منعکس نشود. باخودم گفتم مرد!!!!  آخه مثلا دکتری. این چه ادا و اصولیه که درمیاری. ناراحتی؟ دوستش داری؟ کمی خودتو کنترل کن. توکه مارو نصف جون کردی. پرسید روحیه اش چطوره؟ خودشو که نباخته. خنده ام گرفت و با همان صدای خندان گفتم خوبه. جفتمون خوبیم. ماجرای اکو و رفتن برای عمل را گفتم و همچنان ساکت فقط گوش میکرد. گفت نتیجه را خبر بدین. پنجشنبه شب زنگ زد و پرسید. یادم رفته بود باهاش تماس بگیرم. گفتم دکتر توده را بیرون آورد و بردیم پاتو لوژی. ظاهرا گفته دو هفته دیگه جواب آماده است. اسم آزمایشگاه را پرسید و گفت زنگ می زنم تا هرچه زودتر جواب آماده بشه. سه روز بعد جواب آماده بود. خوشبختانه توده خوش خیم بود اما باید هر هفته یک تزریق داخل مثانه انجام می شد. شش ماه بعد در یک مشاده میکروسکپی معلوم شد جای زخم ترمیم شده و اثری از فعالیت دو باره نیست.

همان شبی که شوجی اکو داشت سراغ یک دکتر متخصص داخلی را از منشی دکتر قلب گرفتم و او هم گفت برو طبقه چهارم پیش دکتر.....خیلی خوب و خیلی دقیقه. رفتم و وقت داد برای ده روز بعد. قبل از ورود به داخل مطب یک اکوی قلب دادم و وارد مطب که شدم مردی حدودا چهل و هفت هشت ساله بود و با دیدن من لبخندی زد و از صندلی اش به احترام و خوش آمد نیم خیز شد. چهره ای گرم و مهربان داشت. هیچ عجله ای در رفتارش نبود. در حالیکه ورقه اکو را نگاه می کرد شروع کرد به حرف زدن. گفت برایت آزمایش کامل می نویسم. برگه آزمایش را برای مبادا باخودم داشتم. نشانش دادم و صحبت کنان و با آرامی فشارم را گرفت و گفت چقدر فشارت خوبه. پرسیدم چنده گفت یازده و نیم. گفتم اشتباه نمی کنید؟ من همیشه چهارده پونزده ام. خندید و گفت دکتر....دستگاه فشارش خرابه. گفتم نه بابا یکی ازون درست و حسابی هاشو تازه از کانا دا با خودش آورده. خرابی ازمنه. من سندرم روپوش سفید دارم. گفت استرس تو برگه اکو ت هم مشخصه. نگران نباش وضعت خوبه. بعد ها دوستی که پرستاره می گفت وقتی دکتر....میاد داخل بخش بشکل مشهودی همه چیز آرام میشه و ما هم همیشه میگیم دکتر با اون انرژی بخشی عالی اش باز هم شاهکار کرد.

خب اول بسم الله با این دوست قدیمی پروژه را شروع می کنم. پزشک عمومیه و دکتر بچه هایم بود. خانمش، هم رشته خواهرم در دانشگاه تبریز. در واقع باب آشنایی ما به واسطه خواهرم باز شد. تاوارد مطب شدیم ناگهان شگفتزده گفت وای دکتر...شمایین و دکتر هم آدرس منزل و شماره تلفن خانه اش  را داد برای دیدار. رفت و آمد خانگی داشتیم و داریم. دکتر یکی از نجات دهنده هایم از خفگی نزدیک به محتوم من است. البته این داستان در موقعش و مرتبط به ردیف حروف، در جای خودش خواهد آمد.

ریزه میزه است و خوشنام. با اینکه دکتر عمومیه بیشتر کودکان را می بیندو خلاصه بازار گرمی دارد. اهل مطالعه کتابهای مرتبط به رشته اش است و به اصطلاح بروز. در هر صورت لابد گند هایی نه چندان مهم هم می زند که اغلب از این و آن شنیده ام که صد البته طبیعیه چرا که با همه مطالعه اش از فضای امروزین تخصص کودکان نسبتا دور. یکی از مشتری های پرو پا قرصش خودم بودم تا همین یکی دو سال پیش. تا اینکه مرض های رنگ و وارنگ مرتبط با سن وسال یواش یواش سرو کله شان هم بازشد و هم جنبید. چون آشنا بودیم رک و صریح مسایلم را  می گفت و ضعف هایم را به رخم می کشید. واین یعنی که تا پا تو مطبش می گذاشتم تپش قلب می گرفتم و با خودم میگفتم که الان باخودش می گوید باز این تنه لش پیداش شد. اغلب بعد چاق سلامتی گپی میزد در این خصوص که باید تحرکت را زیادکنی و رژیم بگیری و مثلا اینقدر ته دیگ با روغن حیوانی و گوشت قرمز، از همانهایی که در مهمانی های شام ما می خورد و به به و چه چه میکرد نخور. هم چربی ات بالاس و هم تیروگلیسریدت. ومن هم قسم و آیه که تیروگلیسرید توخانواده  ما ژنتیکه و فلان و بهمان. همیشه هم بعد از انکارمن طوری نگاهم میکرد که برو کشکتو بساب. و آخرسر برنامه گرفتن فشار که انگار مرا داخل قبرکرده باشند و الان یه دقه است خاک بریزن تو سرم و تمام.  نتیجه اش میشد 15 یا16 ومن که با عصبانیت آمیخته باشرم میگفتم دکترمن سندرم روپوش سفید دارم. میگفت باشه برو یه ده دقیقه بشین بیا دوباره فشارتو بگیرم و می گرفت میشد 14 و یا13واین داستان ادامه داشت تاروزی که با شوجی رفتیم پیشش که هم حالی به ما بده با غرغر زدن هاش وهم اینکه یک آزمایش مبسوط متناسب با سن و سال هردو. جواب آزمایش هاراکه دید رنگش پرید. مکث کرد. خانم مسئول آزمایشگاه گفته بود که تو ادرار شوجی خون وجود داره. منتظر واکنشش بودیم، اما نه اینقدر همراه با شوک...

 

این ایده نگه داشتن دفترچه تلفن و روزی سراغش رفتن و به تک تک اسامی پرداختن و در باره شان نوشتن از خیلی وقت پیش تو ذهنم بود شاید جرقه آن از محمد قاِید در ذهنم زده شد و نمی دانم ولی یادم هست که قاید در رو برو شدن با دفترچه و راست و ریست کردنش، بگونه ای اجمالی به خاطراتی پرداخته بود که با دیدن شماره ها در خاطرش خطور کرده بود. در هر صورت فعلا قصدم این است از حرف آ و به ردیف شروع کنم. اینکه زندگی دیگران چگونه است و اکنونشان در چه حال و هوایی است چندان مد نظرم نیست، اگرچه از حالا نمی توانم و درست هم نیست که به حال و هوایم در مواجهه با موقعیت بپر دازم. اما تمرکزم بر رابطه ام با صاحب شماره متمرکز بر خودم است. من ایمان دارم که اگر بتوانم این پروژه ام را پیش ببرم می توانم از خلال آن به شناخت خودم برسم. خب البته که همه خاطرات شیرین و دلچسب نخواهند بود و چه بسا گاهی چنان درد ناک است که نفسم را خواهد برید. باز ناچارم تاکید کنم که نمی دانم چه خواهد شد. شماره ها گزینشی نخواهند بود. ممکن است قصه یک رابطه، تنها یک خط باشد و قصه ارتباط دیگر، صفحه ها. باز هم احتمال می دهم صاحب شماره را نشناسم و بقول قدیمی ها در اینصورت فبه المراد. امیدوارم خود سانسوری نکنم اما قول نمی دهم. شاید بمرور به بلوغ بینش برسم ولی هنوز هیچ نمی دانم.

این روزها اکثریت قریب به اتفاق در جریان این جمله هستیم که با صلابت خود را تحمیل می کند اما از نظر من فاقد ارزش است. و آن اینکه < یکدیگر را قضاوت نکنیم> در این صورت ما با خاطرات و دریافتهایمان نه تنها زندگی کرده و می کنیم که از آنها صرفا عکس می گیریم و به دیگران و تاثیراتشان بر روی خود بی توجه خواهیم بود. اما نکته جالبی که هم اکنون به ذهنم رسید که می تواند مرا در اراده ام ثابت قدم نگه دارد این جمله دیگران را قضاوت نکردن در همیشه موارد زمانی کار برد دارد که بر علیه دیگران باشد و واگر به له باشد خیلی هم خوب و شیک و مجلسی است.

اوایل سال 88 وبلاگ درست کردم و سر آغازی شد برای نوشتن های روزانه ام. حظی که آن سال و سالهای بعد از نوشتن بردم از بزرگترین لذت هایم شد. خواننده داشتم و تعدادشان با معیار های متعادل خوب بود. نه اینکه توجهی به مخاطب نداشته باشم البته که داشتم اما و اما نفس نوشتن برایم اهمیت داشت و آن را تبدیل به وظیفه کرده بودم. نمیخواهم بگویم دوستان زیادی پیدا کردم که واقعا هم اینگونه نبود اما دوستان دنیای واقعی آنهایی که خبر از ماجرا داشتند در جریان نوشته هایم بودند. سال 93 بلاک شدم و انگار آوار روی سرم خراب شده باشد تا مدتها نمی توانستم قضیه را هضم کنم. دخترم خیلی زود وبلاگی در وورد پرس ساخت و به آن مشغول شدم اما هرگز نه آن تعداد مخاطب را داشتم و نه آن شور و حال. با حضور در شبکه های اجتماعی سعی کردم جایگزینی بیابم تا آن شور و وجد را برایم تداعی کند اما بمرور آن هم کشش اش را برایم از دست داد.

نمیخواهم قصه را دراز کنم و به عبارتی همان روده درازی، اما بتدریج در یافتم که اگر به این منوال پیش برم دیگر تمایلی به نوشتن و تخلیه مرتبط با آن را از دست خواهم داد. می دانم که همین نوشته ام برای منی که سختگیر بودم چیزی کم مایه واصلا بی مایه است اما با قولی که به خودم داده ام ربطی وثیق دارد و آنکه از این به بعد هر روز تا مدت زمانی که کشش دارم بنویسم باشد که اوقاتم صرف بیهوده نشود. بگذریم، دفتر چه تلفن زوار در رفته ای دارم که بارها و بارها خواسته ام آدرس و شماره تلفن هایش را به دفتری تازه منتقل کرده و آدم هایی که اکنون هیچ ربطی به زندگی ام ندارند را حذف و بقولی پاکسازی کنم. اما همیشه آن را به تعویق انداخته ام. این تعویق اوایل از سر تنبلی بود و بعد ها دیدم شماره ها گنجینه هایی هستند که با نگاه کردن به هریک یک عالم خاطره تجدید خواهد شد و چه تمرینی بهتر از این که علاوه بر ارضای شهوت نوشتن ام نوعی تخلیه روانی و پیدا کردن و ترسیم مسیر زندگی ام است که اکنون به آن بی تفاوت شده ام اما هریک همچون آجری بر رویهم قرار داده شده و یا تلنبار شده و کمک به دریافت زیر و بم زندگی اکنونم و شناخت از خودم می کند.

می دانم که دارم شلخته نویسی می کنم اما صحت و سلامت در نوشتن را می سپارم به تداومش که مگر آنی که نزد روان درمانگر می رود و هر آنچه را بروی دایره می ریزد کجا حواسش به نقطه و ویرگول و گیومه و غیره است. من برای همه این علایم ارزش بینهایت قایلم اما توجه به آن را متضاد با نفس نوشتنم در حال حاضر می دانم. می دانم که وقتی راه افتادم همه اینها را نه از سر وظیفه و الزام که با علاقه بکار خواهم برد.