این ایده نگه داشتن دفترچه تلفن و روزی سراغش رفتن و به تک تک اسامی پرداختن و در باره شان نوشتن از خیلی وقت پیش تو ذهنم بود شاید جرقه آن از محمد قاِید در ذهنم زده شد و نمی دانم ولی یادم هست که قاید در رو برو شدن با دفترچه و راست و ریست کردنش، بگونه ای اجمالی به خاطراتی پرداخته بود که با دیدن شماره ها در خاطرش خطور کرده بود. در هر صورت فعلا قصدم این است از حرف آ و به ردیف شروع کنم. اینکه زندگی دیگران چگونه است و اکنونشان در چه حال و هوایی است چندان مد نظرم نیست، اگرچه از حالا نمی توانم و درست هم نیست که به حال و هوایم در مواجهه با موقعیت بپر دازم. اما تمرکزم بر رابطه ام با صاحب شماره متمرکز بر خودم است. من ایمان دارم که اگر بتوانم این پروژه ام را پیش ببرم می توانم از خلال آن به شناخت خودم برسم. خب البته که همه خاطرات شیرین و دلچسب نخواهند بود و چه بسا گاهی چنان درد ناک است که نفسم را خواهد برید. باز ناچارم تاکید کنم که نمی دانم چه خواهد شد. شماره ها گزینشی نخواهند بود. ممکن است قصه یک رابطه، تنها یک خط باشد و قصه ارتباط دیگر، صفحه ها. باز هم احتمال می دهم صاحب شماره را نشناسم و بقول قدیمی ها در اینصورت فبه المراد. امیدوارم خود سانسوری نکنم اما قول نمی دهم. شاید بمرور به بلوغ بینش برسم ولی هنوز هیچ نمی دانم.
این روزها اکثریت قریب به اتفاق در جریان این جمله هستیم که با صلابت خود را تحمیل می کند اما از نظر من فاقد ارزش است. و آن اینکه < یکدیگر را قضاوت نکنیم> در این صورت ما با خاطرات و دریافتهایمان نه تنها زندگی کرده و می کنیم که از آنها صرفا عکس می گیریم و به دیگران و تاثیراتشان بر روی خود بی توجه خواهیم بود. اما نکته جالبی که هم اکنون به ذهنم رسید که می تواند مرا در اراده ام ثابت قدم نگه دارد این جمله دیگران را قضاوت نکردن در همیشه موارد زمانی کار برد دارد که بر علیه دیگران باشد و واگر به له باشد خیلی هم خوب و شیک و مجلسی است.