دفترچه تلفن < 3 >
دکترپرسید خودت متوجه خون تو ادرارت شده ای هیچ؟ شوجی گفت دیروز تو سالن که می دویدم وکمی هم بیشتر از معمول بود، دستشویی که رفتم رنگ ادرارم قرمز بود. دکتر گفت همین الان برین سونوگرافی وسریع جوابشو بیارین، ماراتن ما شروع شد. سالن پراز آدم بود و همه هم از قبل وقت گرفته. نشستیم و نشستیم تا نوبت ما شد. رفت داخل اتاق. دکتر با دیدن عکس گفته بود تومور داری و ازش پرسیده بود سیگار می کشی و گفته بود سی سال کشیدم و پنج ساله که لب به سیگار نزده ام. گفته بود یکی از شایع ترین عوارض سیگار، ابتلا به سرطان مثانه است. کمی ترسانده بودش و گفته بود دقیقه ای وقت تلف نکن. بیرون که آمد ازین ماجرا چیزی نگفت و بر گشتیم مطب. دکتر عکس را که دید انگار خبر مرگ یکی از نزدیکانش را شنیده باشد چنان تو بهت و ماتم رفت که وحشت برمان داشت. شاید از نظر زمانی چند دقیقه ای بیشتر نبود اما ما آن را چندین ساعت احساس میکردیم. هیچ نمی گفت و زل زده بود به عکس. به یک نقطه ثابت از صفحه. به خودش که آمد گفت همین الان برین دکتر ارولوژیست. من دکتر فلانی را پیشنهاد میکنم. دقیق و کم ادعاست. بسرعت رفتیم. سالن انتظارکسی نبودو صدای صحبت از اتاق بگوش میرسید. مرد جوانی بیرون آمد وما رفتیم داخل. دکترلاغر و قد بلند بود و قیافه اش چنگی به دل نمیزد. تو صورتش دنبال حذاقت و هوش بودم. چیزی پیدا نکردم. معاینه کرد و گفت همین الان برین اکوی قلب. دکتر قلب داخل ساختمان بغلی بود. رفتیم و اکو انجام شد. دکتر با دیدن نتیجه، برای پنج شنبه یعنی دو روز بعدش وقت داد. هنوز هر جفتمان داغ بودیم وهیچ حرفی نمی زدیم. شب بود که دکتر زنگ زد. باز همان غم و سکوت میان کلمات در صدایش موج میزد. اینبار من عصبانی شدم و همه تلاشم این بود که حالتم در صدایم منعکس نشود. باخودم گفتم مرد!!!! آخه مثلا دکتری. این چه ادا و اصولیه که درمیاری. ناراحتی؟ دوستش داری؟ کمی خودتو کنترل کن. توکه مارو نصف جون کردی. پرسید روحیه اش چطوره؟ خودشو که نباخته. خنده ام گرفت و با همان صدای خندان گفتم خوبه. جفتمون خوبیم. ماجرای اکو و رفتن برای عمل را گفتم و همچنان ساکت فقط گوش میکرد. گفت نتیجه را خبر بدین. پنجشنبه شب زنگ زد و پرسید. یادم رفته بود باهاش تماس بگیرم. گفتم دکتر توده را بیرون آورد و بردیم پاتو لوژی. ظاهرا گفته دو هفته دیگه جواب آماده است. اسم آزمایشگاه را پرسید و گفت زنگ می زنم تا هرچه زودتر جواب آماده بشه. سه روز بعد جواب آماده بود. خوشبختانه توده خوش خیم بود اما باید هر هفته یک تزریق داخل مثانه انجام می شد. شش ماه بعد در یک مشاده میکروسکپی معلوم شد جای زخم ترمیم شده و اثری از فعالیت دو باره نیست.
همان شبی که شوجی اکو داشت سراغ یک دکتر متخصص داخلی را از منشی دکتر قلب گرفتم و او هم گفت برو طبقه چهارم پیش دکتر.....خیلی خوب و خیلی دقیقه. رفتم و وقت داد برای ده روز بعد. قبل از ورود به داخل مطب یک اکوی قلب دادم و وارد مطب که شدم مردی حدودا چهل و هفت هشت ساله بود و با دیدن من لبخندی زد و از صندلی اش به احترام و خوش آمد نیم خیز شد. چهره ای گرم و مهربان داشت. هیچ عجله ای در رفتارش نبود. در حالیکه ورقه اکو را نگاه می کرد شروع کرد به حرف زدن. گفت برایت آزمایش کامل می نویسم. برگه آزمایش را برای مبادا باخودم داشتم. نشانش دادم و صحبت کنان و با آرامی فشارم را گرفت و گفت چقدر فشارت خوبه. پرسیدم چنده گفت یازده و نیم. گفتم اشتباه نمی کنید؟ من همیشه چهارده پونزده ام. خندید و گفت دکتر....دستگاه فشارش خرابه. گفتم نه بابا یکی ازون درست و حسابی هاشو تازه از کانا دا با خودش آورده. خرابی ازمنه. من سندرم روپوش سفید دارم. گفت استرس تو برگه اکو ت هم مشخصه. نگران نباش وضعت خوبه. بعد ها دوستی که پرستاره می گفت وقتی دکتر....میاد داخل بخش بشکل مشهودی همه چیز آرام میشه و ما هم همیشه میگیم دکتر با اون انرژی بخشی عالی اش باز هم شاهکار کرد.