خب اول بسم الله با این دوست قدیمی پروژه را شروع می کنم. پزشک عمومیه و دکتر بچه هایم بود. خانمش، هم رشته خواهرم در دانشگاه تبریز. در واقع باب آشنایی ما به واسطه خواهرم باز شد. تاوارد مطب شدیم ناگهان شگفتزده گفت وای دکتر...شمایین و دکتر هم آدرس منزل و شماره تلفن خانه اش  را داد برای دیدار. رفت و آمد خانگی داشتیم و داریم. دکتر یکی از نجات دهنده هایم از خفگی نزدیک به محتوم من است. البته این داستان در موقعش و مرتبط به ردیف حروف، در جای خودش خواهد آمد.

ریزه میزه است و خوشنام. با اینکه دکتر عمومیه بیشتر کودکان را می بیندو خلاصه بازار گرمی دارد. اهل مطالعه کتابهای مرتبط به رشته اش است و به اصطلاح بروز. در هر صورت لابد گند هایی نه چندان مهم هم می زند که اغلب از این و آن شنیده ام که صد البته طبیعیه چرا که با همه مطالعه اش از فضای امروزین تخصص کودکان نسبتا دور. یکی از مشتری های پرو پا قرصش خودم بودم تا همین یکی دو سال پیش. تا اینکه مرض های رنگ و وارنگ مرتبط با سن وسال یواش یواش سرو کله شان هم بازشد و هم جنبید. چون آشنا بودیم رک و صریح مسایلم را  می گفت و ضعف هایم را به رخم می کشید. واین یعنی که تا پا تو مطبش می گذاشتم تپش قلب می گرفتم و با خودم میگفتم که الان باخودش می گوید باز این تنه لش پیداش شد. اغلب بعد چاق سلامتی گپی میزد در این خصوص که باید تحرکت را زیادکنی و رژیم بگیری و مثلا اینقدر ته دیگ با روغن حیوانی و گوشت قرمز، از همانهایی که در مهمانی های شام ما می خورد و به به و چه چه میکرد نخور. هم چربی ات بالاس و هم تیروگلیسریدت. ومن هم قسم و آیه که تیروگلیسرید توخانواده  ما ژنتیکه و فلان و بهمان. همیشه هم بعد از انکارمن طوری نگاهم میکرد که برو کشکتو بساب. و آخرسر برنامه گرفتن فشار که انگار مرا داخل قبرکرده باشند و الان یه دقه است خاک بریزن تو سرم و تمام.  نتیجه اش میشد 15 یا16 ومن که با عصبانیت آمیخته باشرم میگفتم دکترمن سندرم روپوش سفید دارم. میگفت باشه برو یه ده دقیقه بشین بیا دوباره فشارتو بگیرم و می گرفت میشد 14 و یا13واین داستان ادامه داشت تاروزی که با شوجی رفتیم پیشش که هم حالی به ما بده با غرغر زدن هاش وهم اینکه یک آزمایش مبسوط متناسب با سن و سال هردو. جواب آزمایش هاراکه دید رنگش پرید. مکث کرد. خانم مسئول آزمایشگاه گفته بود که تو ادرار شوجی خون وجود داره. منتظر واکنشش بودیم، اما نه اینقدر همراه با شوک...