مدرسه تعطیل شده و تعداد زیادی از پسر بچه ها  تو پیاده رو

همین طوری الکی دارن تو هم وول میخورن.لابد منتظر بابا ننه

 شون هستن که بیان دنبالشون.

چند تا از بچه ها رفتن نشستن رو صندوق صدقات. چند تای

دیگه شون از درو دیوار باجه تلفن عمومی بالا میرن و بعضی

هاشونم گوشی رو از دست هم می کشن و یکی شونم تند تند

داره شماره میگیره الکی.

 تعدادی شون که کم هم نیستن چند متر اون ور تر از مدرسه

جلوی یک بقالی صف کشیدن و دارن چیپس و پفک و ...میخرن. 

تو اون شلوغ پلوغی یکی از پسربچه ها فریاد  می زنه  و میگه:

"صلاح الدین ظفر نمون " وایسا با هم بریم.