داستانک ( 8 )
زن :
بیرون که میری جلو عالم و آدم وا میدی. پاتو که میذاری توخونه
یادت میافته مردی.
مرد:
..............سیگارش را روشن می کند و از اتاق بیرون می رود.
+ نوشته شده در هجدهم آبان ۱۳۹۰ ساعت 12 توسط تحفه نطنز
|
زن :
بیرون که میری جلو عالم و آدم وا میدی. پاتو که میذاری توخونه
یادت میافته مردی.
مرد:
..............سیگارش را روشن می کند و از اتاق بیرون می رود.